پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۴۱

هزار یادِ بر و گردن و بناگوشت

هزار یاد سر و دست و بازو و دوشت

دریغ اگر نفسی دیدمی به بیداری

چنان که بودم و دیدم به خواب چون دوشت

تو آفتاب زمینی و آسمان به شرف

غلام جمله غلامان حلقه در گوشت

اگر در آینه بینی و چشم سرمه کنی

به یک کرشمه کنند آن دو فتنه بی هوشت

چرا اگر همه چون آتشی به گاه عتاب

ز آب دیده ی من کم نمی شود جوشت

به دست باد صبا بوسه ای فرست و بکن

نبات مصر کساد از لب شکر جوشت

سفر بدان خوشم آید که باز آیم تو

به پرسش آیی و من درکشم به آغوشت

شکایت شکرآمیز می کنی تو و من

به بوسه ای کنم از گفت و گوی خاموشت

اگر تو یاد نزاری کنی و گر نکنی

من آن نی ام که ز خاطر کنم فراموشت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴۳اگر فراق نباشد چه دوزخ و چه بهشت
  2. شمارهٔ ۳۴۴هر که با دوست آشنایی یافت
  3. شمارهٔ ۳۴۵آوخ آوخ که جگرگوشه دگر بار برفت
  4. شمارهٔ ۳۴۶دریغ عمر که بی روی آن نگار برفت
  5. شمارهٔ ۳۴۷چه جای دشمنی است آن که یار کرد و برفت
  6. شمارهٔ ۳۴۸گر مرا در بی هشی با دوست کاری رفت رفت
  7. شمارهٔ ۳۴۹از آن سبب دل من ترک خورد و خواب گرفت
  8. شمارهٔ ۳۵۰دلم از تو دل برنخواهد گرفت
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.