پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۱

شب فراق که را طاقت شکیبایی ست

عذاب مردم عاشق بلای تنهایی ست

در آمدیم ز پا ای فراق مردم خوار

به پنجه ی تو که را بازوی توانایی ست

غراق و ارمن و ایران به پا فرو کردم

هنوز در سرم آشوب آن بخاراییست

خبر نمی رود از حال من که فریادم

به گوش خلق رسد کان غریب سودایی ست

به یک دگر بنمایند هر کجا که روم

که آن شکسته ی عشق این جوان شیدایی ست

به یک دگر بنمایند هر کجا که روم

که آن شکسته ی عشق این جوان شیدایی ست

امید نیست که جایی قرار گیرد یار

اگر چه ننگ ندارم ز نام هرجایی ست

به لطف خویش خدا را ببخش و بنوازم

که وقت بنده نوازی و بنده بخشایی ست

گمان برند که با خویشم اختیاری هست

تو واقفی که نه خود بینی و نه خودرایی ست

مه خرقه و مه دو تایی که پشت طاقت من

دو تا چو پشت معبّد ز بارِ یکتایی ست

نفس چه میزنم ای خاک بر سرم که دمی

که با مسیح دمی نیست باد پیمایی ست

نمی دهند رضا عاقلان به شیفتگی

مراد دانش ایشان خلاف دانایی ست

نشان یوسف معنی کسی تواند کرد

کز اندرون و برون صورتش زلیخایی ست

ز دست خانه نشینان نزاری مسکین

همی گریزد از آن هم چو وحش صحرایی ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۳هر کجا بی دلی و برناییست
  2. شمارهٔ ۳۳۴رجب آمد سه ماه باید داشت
  3. شمارهٔ ۳۳۵مرا ز دوست به زنجیر باز نتوان داشت
  4. شمارهٔ ۳۳۶رمضان سلّمه الله به سلامت بگذشت
  5. شمارهٔ ۳۳۷دریغ عمر که بی روی دوستان بگذشت
  6. شمارهٔ ۳۳۸چه فتنه بود که در عید گه جنان بگذشت
  7. شمارهٔ ۳۳۹جانا بیا که مدت هجران ز حد گذشت
  8. شمارهٔ ۳۴۰بر دست چون بود می و صبح و کنار کشت
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.