پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۲۲

تو را سری که به پیمان من درآری نیست

مرا دلی که به دست غمش سپاری نیست

سر تو دارم اگر تیغ می زنی و تو را

دلی که کار غریبی چو من بر آری نیست

شبی دمی قدمی رنجه کن اگر چه مرا

به قدر عزّت تو دست حق گزاری نیست

نه زر که در قدمت ریزم و نه دست که دل

به زور باز ستانم ورای زاری نیست

علاج درد دلم مرگ می کند چه کنم

که سخت جانم و جان دادن اختیاری نیست

بساز با من بی چاره چون بسوختی ام

بسوزی و بنسازی طریق یاری نیست

به چشم خوار مبین در من ای چو دیده عزیز

که همچو بنده عزیزی سزای خواری نیست

تو را اگر چه بسی عاشقان مسکین اند

یکی ز جمله به مسکینی نزاری نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۲۴خوش تر از عشق پرستی به جهان کاری نیست
  2. شمارهٔ ۳۲۵ای جا که منم تا به خرابات بسی نیست
  3. شمارهٔ ۳۲۶ای هم نفسان لایق من هم نفسی نیست
  4. شمارهٔ ۳۲۷گر تو بر کشتن من حکم کنی باکی نیست
  5. شمارهٔ ۳۲۸یک نفس خیل خیال از نظرم خالی نیست
  6. شمارهٔ ۳۲۹هر چه نسیه ست جز خیالی نیست
  7. شمارهٔ ۳۳۰ایبها العشّاق این کار به آسانی نیست
  8. شمارهٔ ۳۳۱شب فراق که را طاقت شکیبایی ست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.