پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۱۹

علم الله که دگر طاقت هجرانم نیست

بی وجودت فرحی در تن بی جانم نیست

جمع چون باشم و آسوده دل و خوش خاطر

دیر شد تا به کف آن زلف پریشانم نیست

شدم از نقش خیال تو چو سوزن باریک

میکشم درد و سر رشته به فرمانم نیست

گر اشارت بود از دوست چه باک از دشمن

روی در کعبه بود خوف بیابانم نیست

به سر خویش نی ام ساکن این کنج چو گنج

جز تحمل چه توان کرد چو درمانم نیست

نیست با مذهب و دین دگرانم کاری

کافرم گر به سر زلف تو ایمانم نیست

دارم از غایت تشویش ، سری سودایی

ور شود در سر سودات پشیمانم نیست

از تو محروم روا نیست چو من مظلومی

گوی تقدیر ولی در خم چوگانم نیست

سخت کاری است پس از عهد وفا ، نومیدی

راستی قطع توقع ز تو آسانم نیست

تو مرو از سر پیمان نزاری و اگر

برود بر سر من تیغ، غم آنم نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۲۱کیست کز سودای تو از خان و مان آواره نیست
  2. شمارهٔ ۳۲۲تو را سری که به پیمان من درآری نیست
  3. شمارهٔ ۳۲۳رهِ عشّاق سپردن به دل آزاری نیست
  4. شمارهٔ ۳۲۴خوش تر از عشق پرستی به جهان کاری نیست
  5. شمارهٔ ۳۲۵ای جا که منم تا به خرابات بسی نیست
  6. شمارهٔ ۳۲۶ای هم نفسان لایق من هم نفسی نیست
  7. شمارهٔ ۳۲۷گر تو بر کشتن من حکم کنی باکی نیست
  8. شمارهٔ ۳۲۸یک نفس خیل خیال از نظرم خالی نیست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.