پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۱

به روزگار شبی گر دهد وصالم دست

خروس بانگ برارد سبک نباید جست

ستیزه ی شب وصل آمدست روز فراق

مدارِ دور بر این نقطه می رود پیوست

چو هیچ ماهرخی نیست بی رقیب و ذنب

چرا رضا ندهم بر قضا به حکم الست

میان ما و غم دوست در خروج و دخول

به جان دوست اگر هیچ امتناعی هست

رقیب گفت برفتی و توبه بشکستی

که دور چشم بد از توبه ی تو توبه پرست

ز درد طعنه ی او گفتمش تو را چه زیان

اگر درست بود توبه ی من ار بشکست

جهانیان بشنیدند و آفرین کردند

زهی نزاری قلّاشِ رندِ عاشقِ مست

قلندری ام وشنگوَلی و خراباتی

به زور، زهدی بر خود نمیتوانم بست

بسا که در حقِ ما محتسب چو صبحِ نخست

دروغ گفت ولیکن به راستی بنشست

همان به است که انصاف خویشتن بدهم

که بی جواز ره از باژخواه نتوان رست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۳خلاف وعده کردن ناپسندست
  2. شمارهٔ ۲۱۴مرا که با رگ جان شاخ مهر پیوندست
  3. شمارهٔ ۲۱۵محبتی که میان من و تو موجود است
  4. شمارهٔ ۲۱۶من پیش از این که داشتمی پای دل ز دست
  5. شمارهٔ ۲۱۷ساقی سر خم زود برانداز که عید است
  6. شمارهٔ ۲۱۸دلم هنوز به پیرانه سر گرفتارست
  7. شمارهٔ ۲۱۹گر از دل باز گویم بیقرار است
  8. شمارهٔ ۲۲۰فراق یار گرامی عجیب دشوارست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.