پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۰

وقت گل جام مروق نتوان داد از دست

جان من جان من الحق نتوان داد از دست

یار هم صحبت دیرینه به تزویر محال

که به هم بر نهد احمق نتوان داد از دست

سر گلگون می از دست مده حاضر باش

کان عنانی ست که مطلق نتوان داد از دست

تا رسیدن به تماشای گلستان بهشت

چمن باغ خورنق نتوان داد از دست

تا به چنگ آمدن زلف حواری حالی

دامن یار مرفق نتوان داد از دست

گل و مل حاضر و منظور نزاری ناظر

بر مجاز این همه رونق نتوان داد از دست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۲دلی که عاشق روی نگار دلبندست
  2. شمارهٔ ۲۱۳خلاف وعده کردن ناپسندست
  3. شمارهٔ ۲۱۴مرا که با رگ جان شاخ مهر پیوندست
  4. شمارهٔ ۲۱۵محبتی که میان من و تو موجود است
  5. شمارهٔ ۲۱۶من پیش از این که داشتمی پای دل ز دست
  6. شمارهٔ ۲۱۷ساقی سر خم زود برانداز که عید است
  7. شمارهٔ ۲۱۸دلم هنوز به پیرانه سر گرفتارست
  8. شمارهٔ ۲۱۹گر از دل باز گویم بیقرار است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.