پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۸

دلم هنوز به پیرانه سر گرفتارست

هنوز در سرم آشوب عشق بسیارست

میی ست در سرم از جام روزگار الست

که حاجتم نه به خم خانه نه به خمّارست

دلم گریخته در تار تار زلف کسی ست

که رشک نافه ی مشک غزال تاتارست

دلی که جنبشی از عشق نیست در جانش

اگرچه کار جهان با وی است بیکارست

چه پادشا، چه گدا هرکه را حیاتی هست

شدن مسخّر فرمان عشق ناچارست

حیات مرده دل از اتّصال زنده دلی ست

که هرکه او بکسی زنده نیست مردارست

کمال عشق برون رفتن از وجود خود است

نکو ز من بشنو سرّ یار با یارست

تو چیستی همه او ، غیر او چه هیچ دگر

حکایت است نه حقّا که محض اسرارست

ز هیچ هیچ نیاید بلی بلی همه اوست

به خویش رفتن اقرار نیست انکارست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۰فراق یار گرامی عجیب دشوارست
  2. شمارهٔ ۲۲۱قصد به جان کرده ای ای دل محنت پرست
  3. شمارهٔ ۲۲۲چون بخواند حاسدم آتش پرست
  4. شمارهٔ ۲۲۳در حضور دوستان می پرست
  5. شمارهٔ ۲۲۴یک نفس با همدمی از هردو عالم خوش ترست
  6. شمارهٔ ۲۲۵جام تلخ از جان شیرین خوش ترست
  7. شمارهٔ ۲۲۶عشق پیدا از نهان لایق‌ترست
  8. شمارهٔ ۲۲۷گوش بر آواز و چشمم بر درست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.