پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۶

من پیش از این که داشتمی پای دل ز دست

هرگز نرفتمی ز پی بی دلان مست

تا دل به دست بود ز دستم نرفت کار

واکنون که دل ز دست بدادم شدم ز دست

برخاست از سر همه اکوان کفرو دین

هرشیردل که بر سر کوی بلا نشست

نازک دلان بمانده در تیه حیرت اند

تا برکه راه بازگشادندو بر که بست

همّت بلند بایدو بازوی دل قوی

گرآسمان شود بمثل همچو خاک پست

در پشت امتحان دل آور نیامده است

از بار طعنه های ملامت گران شکست

چندان که مرد مولع جانست در بلاست

چون ترک جان گرفت ز دام بلا بجست

از دل چه لاف میزنم آخر کدام دل

آخر چه آید از بزه کاری هواپرست

از دوست قانعم که نسیمی رسد به من

هرکو ز هجر و وصل برون شد ز خود برست

ای باد از زبان نزاری بگو به دوست

کاخر شمامه ای ز عرق چین بما فرست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۸دلم هنوز به پیرانه سر گرفتارست
  2. شمارهٔ ۲۱۹گر از دل باز گویم بیقرار است
  3. شمارهٔ ۲۲۰فراق یار گرامی عجیب دشوارست
  4. شمارهٔ ۲۲۱قصد به جان کرده ای ای دل محنت پرست
  5. شمارهٔ ۲۲۲چون بخواند حاسدم آتش پرست
  6. شمارهٔ ۲۲۳در حضور دوستان می پرست
  7. شمارهٔ ۲۲۴یک نفس با همدمی از هردو عالم خوش ترست
  8. شمارهٔ ۲۲۵جام تلخ از جان شیرین خوش ترست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.