پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۴

مرا که با رگ جان شاخ مهر پیوندست

گمان مبر که دلم دل ز دوست برکندست

تنم به یک نفس از وصل یار خوشنودست

دلم به یک نظر از روی دوست خرسندست

غریب نبود اگر چشم جان به جانان است

عجیب نیست اگر میل دل به دلبندست

فغان کنند نصیحت کنان، نمیدانند

که بندِ پایِ دلِ مُستمندِ من پندست

ز فرقت تو به جان آمدم بیا ای جان

که جان من به جمالت بس آرزومندست

به خاک پای تو کز دیده غرق در خونم

به خاک پای تو گفتم، ببین چه سوگندست!

خلاف عهد نزاری مکن به سعی جفا

که در وفا و صفا بی نظیر و مانندست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۶من پیش از این که داشتمی پای دل ز دست
  2. شمارهٔ ۲۱۷ساقی سر خم زود برانداز که عید است
  3. شمارهٔ ۲۱۸دلم هنوز به پیرانه سر گرفتارست
  4. شمارهٔ ۲۱۹گر از دل باز گویم بیقرار است
  5. شمارهٔ ۲۲۰فراق یار گرامی عجیب دشوارست
  6. شمارهٔ ۲۲۱قصد به جان کرده ای ای دل محنت پرست
  7. شمارهٔ ۲۲۲چون بخواند حاسدم آتش پرست
  8. شمارهٔ ۲۲۳در حضور دوستان می پرست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.