پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۰۸

دستم نمی دهد که بدارم ز یار دست

او پای درکشید و مرا کرد پای بست

سوزش به دل برآمد و راه نفس گرفت

عشقش ز در درآمد و در کنج جان نشست

در عشق رازپوشم و معشوق پرده سوز

در هجر ناشکیبم و دل بر جفاپرست

گر ناسزاش دانم و گویم که هست نیست

ور بی وفاش خوانم و گویم که نیست هست

ای چشم عقل خسته ی آن غمزه ی چو تیر

وی پای خلق بسته ی آن زلف همچو شست

بر آسمان ز طلعت روی تو مه خجل

در بوستان ز قامت چست تو سرو پست

وصل تو جان دل شده را مایه ی حیات

هجر تو حلق غم زده را تخمه ی کبست

به زین نگاه کن به نزاری چو ناگهش

مست تمام کردی از آن چشم نیم مست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۰وقت گل جام مروق نتوان داد از دست
  2. شمارهٔ ۲۱۱به روزگار شبی گر دهد وصالم دست
  3. شمارهٔ ۲۱۲دلی که عاشق روی نگار دلبندست
  4. شمارهٔ ۲۱۳خلاف وعده کردن ناپسندست
  5. شمارهٔ ۲۱۴مرا که با رگ جان شاخ مهر پیوندست
  6. شمارهٔ ۲۱۵محبتی که میان من و تو موجود است
  7. شمارهٔ ۲۱۶من پیش از این که داشتمی پای دل ز دست
  8. شمارهٔ ۲۱۷ساقی سر خم زود برانداز که عید است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.