پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۰۷

گر تو نامحرمی ای یار بدار از ما دست

کار ما با نفس محرم عشق افتاده ست

یار باید که حجاب من بی دل نشود

دایم از صحبت نامحرمم این فریادست

بر سر از مبداء فطرت رقمی زد عشقم

اگر انصاف ز من می طلبی بی دادست

یک نفس بیش ندارد چه کند صاحب وقت

هر چه دیگر همه حشوست و خیال آبادست

جهد کن تا نفسی می رود اندر حلقت

مگر آری دلِ دلسوخته‌ای را با دست

شادی آن که در مرحمت و رافت و فضل

بر جماهیر گدایان غنی بگشاده ست

دنیی و عقبی اگر باز شناسی در وقت

همه در وقت حریفی ست که این دم شادست

ساکن وصل و امین باش سنایی گفته ست

آخر ای یار دل اهل دل از پولادست

نوعروسی ست جهان گر چه قدیم است و لیک

سهل باشد که چو تو ناخلفی دامادست

غایت رفق نزاری سخن شیرین است

شیوه ی سنگ پرستی روش فرهادست

مسکرات است نه ترتیب سخن پیرایی

زادهٔ فطرت وقت است همین دم زاده ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۰۹پیر ما نعره زنان کوزه ی دردی در دست
  2. شمارهٔ ۲۱۰وقت گل جام مروق نتوان داد از دست
  3. شمارهٔ ۲۱۱به روزگار شبی گر دهد وصالم دست
  4. شمارهٔ ۲۱۲دلی که عاشق روی نگار دلبندست
  5. شمارهٔ ۲۱۳خلاف وعده کردن ناپسندست
  6. شمارهٔ ۲۱۴مرا که با رگ جان شاخ مهر پیوندست
  7. شمارهٔ ۲۱۵محبتی که میان من و تو موجود است
  8. شمارهٔ ۲۱۶من پیش از این که داشتمی پای دل ز دست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.