پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۰۶

آخر دور ظلم و بیدادست

که جهان در تزلزل افتاده ست

روی ها در سجود بر خاک است

دست ها بر خدا به فریاد است

دل ظالم کجا و رحم کجا

بی ستون بی خبر ز فرهادست

گر جهان شد خراب باکی نیست

چون وطن گاه جغد آبادست

نیست یک آدمی به ده قصبه

که نمی آید آدمی بادست

همه ابلیس و دیو و عفریت اند

ز آدمی خود کسی نشان داده ست؟

تکیه از جهل می کند نادان

بر جهانی که سست بنیاد ست

هر که محجوب ماند از مطلوب

هم خود از پیش خود بر استاده ست

سست عزما که طالب جاه است

سخت جانا که آدمی زادست

خوش دلی در زمانه ننهادند

و ان طلب می کند که ننهاده ست

در چنین دور خاک بر سر آن

که بدین زندگی دلش شادست

باده می خور نزاریا و مخور

غم دنیا که سر به سر بادست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۰۸دستم نمی دهد که بدارم ز یار دست
  2. شمارهٔ ۲۰۹پیر ما نعره زنان کوزه ی دردی در دست
  3. شمارهٔ ۲۱۰وقت گل جام مروق نتوان داد از دست
  4. شمارهٔ ۲۱۱به روزگار شبی گر دهد وصالم دست
  5. شمارهٔ ۲۱۲دلی که عاشق روی نگار دلبندست
  6. شمارهٔ ۲۱۳خلاف وعده کردن ناپسندست
  7. شمارهٔ ۲۱۴مرا که با رگ جان شاخ مهر پیوندست
  8. شمارهٔ ۲۱۵محبتی که میان من و تو موجود است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.