پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۴

سرّی که در اوصاف و مقامات جنون است

از باصره و سامعه و نطق برون است

در عشق جمالی و کمالی‌ست ولیکن

آن را نتوان دید و نه دانست که چون است

جانیّ و دلی هست ولی در ره عشاق

گر جانست همه آتش و گر دل همه خون است

در بند وجودی و وجودت عدم توست

عاشق به کف قدرت معشوق زبون است

بر عاشق مسکین چه کنی عیب که در عشق

سرّیست که چون حکم قضا کن فیکون است

در دارشفایی که بنا کرد محبت

هر لحظه دوا کم بود و درد فزون است

از بادیه ی عشق به مقصد نبری راه

بی درد که دردت به دوا راه نمون است

با عشق به هم صبر محال است نزاری

در خلقت ازیرا حَرَکت ضدّ سکون است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۶دلی کآن دل به نور نفس بیناست
  2. شمارهٔ ۱۸۷آنجا همه شیر و انگبین است
  3. شمارهٔ ۱۸۸کنون که قبله ی من روی آن نگارین است
  4. شمارهٔ ۱۸۹بتی لاغر میان فربه سرین است
  5. شمارهٔ ۱۹۰شاد کن جان من که غمگین است
  6. شمارهٔ ۱۹۱شب هجران تباه اندر تباه است
  7. شمارهٔ ۱۹۲می بده که در دادنِ می یاری‌هاست
  8. شمارهٔ ۱۹۳تشنیعِ خلق برمن ازین خاک ساری است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.