پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۹۱

شب هجران تباه اندر تباه است

جهان برچشمِ من چون شب سیاه است

چه می گویم سوادچشمم آخر

چنین روشن نه زان رویِ چو ماه است

نبودم یک نفس از دوست خالی

وگر بودم خدابر من گواه است

چنانم هر چه فرمایی چنانم

چه گوید بنده حاکم پادشاه است

گر از من در وجود آید گناهی

نه آخر نورِ چشمم عذر خواه است

به سروِ قامتِ او بخش مارا

که طوبا اهلِ جنّت را پناه است

زمن بستان مرا تا بی تو با من

نماند هیچ وگر ماند تباه است

تو بپذیرم که بی بخشایش تو

عبادت خانه من پر گناه است

مرا اکنون خبر کردنداگر نه

محبت درمیان از دیر گاه است

نمی دانم چه می گویم چه گویم

حجابِ آتشِ سوزان گیاه است

نیازم هم رسد روزی به بالا

مسیح درد ناکان دودِ آه است

نزاری در مقامِ سرفرازی

ترابِ مقدمِ مردانِ راه است

کسی را گر معیّن نیست موعود

چه غم دارم بحمدالله مرا هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۹۳تشنیعِ خلق برمن ازین خاک ساری است
  2. شمارهٔ ۱۹۴خوش ولایت ها که در تحتِ امورِ اولیاست
  3. شمارهٔ ۱۹۵با تو ما را اتّصالِ جانی است
  4. شمارهٔ ۱۹۶عرق چین تو بویی بر صبا بست
  5. شمارهٔ ۱۹۷گر از خیال مرا با تو دوش صورت بست
  6. شمارهٔ ۱۹۸یارب مرا خلاص ده از هر چه غیر توست
  7. شمارهٔ ۱۹۹ای من غلام آنکه غلام غلام توست
  8. شمارهٔ ۲۰۰تو در آ خانه کیا کیست دگر خانهٔ توست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.