پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۱

عشق این است که ما راست دگرها هوس است

هر که چون ماست نشانیش ز معشوق بس است

در حضوریم به کویش ز شد آمد فارغ

شهر پندار که بی محتسب و بی عسس است

خود چه باک است اگر شهر پر از محتسب اند

یا چه بیم است ز هر چند که در دهر کس است

دوست گو خواه نهان باشد گو خواه عیان

اصل معنی طلبد عشق که سوزش هوس است

قدر عیسی نشناسد خر بفسرده نفس

چه شناسند که موسی دم و عیسی نفس است

عقل کشتی صفتان را به جهالت نوح است

عشق ره گم شدگان را به دلالت جرس است

ما که دیوانه عشقیم ز عقل آزادیم

هر که جایی رسد از پس رَوی عقل خس است

صید چون مرغ نگردیم به هر دانه که خود

نسر طایر به بر همت ما چون مگس است

عمر ما را چه تفاوت که اجل در پیش است

عشق ما را چه تفاوت که غرامت ز پس است

هیچ دیوانه درین ره به نزاری نرسد

به رسیدن نبود آن که بدو دست رس است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۳آه مِن حُبّکَ مِن حُبّکَ آه این چه قضاست
  2. شمارهٔ ۱۴۴جز عشق پیشوا نکند هر که عاشق است
  3. شمارهٔ ۱۴۵جهان در سایه خورشید عشق است
  4. شمارهٔ ۱۴۶زبان بربسته ای با ما که جنگ است
  5. شمارهٔ ۱۴۷می خور که بر اصحاب خرابات حلال است
  6. شمارهٔ ۱۴۸هر کو نظرش به جاه و مال است
  7. شمارهٔ ۱۴۹دل بی طاقتم از روی غمت چون خجل است
  8. شمارهٔ ۱۵۰دل و جانم آنجا که جان و دل است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.