پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۵

جهان در سایه خورشید عشق است

نهان در سایه خورشید عشق است

یقین در ذرّه ذرّه آفتاب است

گمان در سایه خورشید عشق است

چو جنّت را طلب گاری نشان خواه

جنان در سایه خورشید عشق است

روان کردیم دانش را که دایم

روان در سایه خورشید عشق است

مگویید آب حیوان درسیاهی ست

از آن در سایه خورشید عشق است

سکندر چشمه می جست و ندانست

که آن در سایه خورشید عشق است

سخن روشن ز نور آفتاب است

زبان در سایه خورشید عشق است

رکاب عقل اگرچه پای مال است

عنان در سایه خورشید عشق است

به نورالعین حق بنگر که الحق

عیان در سایه خورشید عشق است

گریز از آفتابِ ناتوانی

توان در سایه خورشید عشق است

نزاری نیّرین طالعت را

قِران در سایه خورشید عشق است

اگر نامت چو شمس آفاق بگرفت

نشان در سایه خورشید عشق است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۷می خور که بر اصحاب خرابات حلال است
  2. شمارهٔ ۱۴۸هر کو نظرش به جاه و مال است
  3. شمارهٔ ۱۴۹دل بی طاقتم از روی غمت چون خجل است
  4. شمارهٔ ۱۵۰دل و جانم آنجا که جان و دل است
  5. شمارهٔ ۱۵۱شاد باش ای دل دیوانه که دلبر با ماست
  6. شمارهٔ ۱۵۲نکونامی و بدنامی کدام است
  7. شمارهٔ ۱۵۳ره عاشقان سپردن نه به پای عقل عام است
  8. شمارهٔ ۱۵۴مرا بی باده مستی بر دوام است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.