پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۰

دل و جانم آنجا که جان و دل است

به جانان که بی جان و دل مشکل است

غلط میکنم چند گویم ز دل

به جانان رسیدن نه کار دل است

ز مبدای فطرت برفته ست حکم

همین است و بس جان به جان مایل است

نه دنیا بمانده ست و نه دین به من

مرا از محبت همین حاصل است

گرفته نشیمن گه جان من

عقابی دلاور ولی بسمل است

نهنگی ست در قلزم آز من

و لیکن چو لنگر دو پا در گل است

بر امید یک قطره از بحر عشق

دو عالم به صد غصه بر ساحل است

ز بن گاه تقلید بربند رخت

که مقصد فراتر از آن منزل است

ندانی به خود هیچ دانا کسی ست

کر بر جمله دانندگان فاضل است

ندانست مستودع از مستقر

هر آن کو درین امتحان داخل است

نزاری ز مردان حق گو سخن

دگر هر چه گویی همه باطل است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۲نکونامی و بدنامی کدام است
  2. شمارهٔ ۱۵۳ره عاشقان سپردن نه به پای عقل عام است
  3. شمارهٔ ۱۵۴مرا بی باده مستی بر دوام است
  4. شمارهٔ ۱۵۵خوی ترکان همه مایل به جفا و ستم است
  5. شمارهٔ ۱۵۶آفتاب خُلد روی یار ماست
  6. شمارهٔ ۱۵۷دیر شد تا رسم قربان کیش ماست
  7. شمارهٔ ۱۵۸یارب آن را که ز ما نیست خبر هیچ غم است
  8. شمارهٔ ۱۵۹می بیارید که می داروی درد حکماست
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.