پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۹

دل بی طاقتم از روی غمت چون خجل است

راست چون قطره ی شبنم که ز جیحون خجل است

سر تهی کردم از اندیشه ی سودای محال

گر دماغ متهتّک دل پر خون خجل است

سخت عیب است به پیرانه سرش میل به خمر

در گذشته سخنی نیست ز اکنون خجل است

چون وحوش از چه سبب میل به صحرا دارد

گر ز ارباب خرد خاطر مجنون خجل است

عقل من گر خجل از عقل فرومایه شود

ماورا از پی بی شرمی مادون خجل است

چون کشد بار غم عشق نزاری نزار

عشق باری ست که از حملش گردون خجل است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۱شاد باش ای دل دیوانه که دلبر با ماست
  2. شمارهٔ ۱۵۲نکونامی و بدنامی کدام است
  3. شمارهٔ ۱۵۳ره عاشقان سپردن نه به پای عقل عام است
  4. شمارهٔ ۱۵۴مرا بی باده مستی بر دوام است
  5. شمارهٔ ۱۵۵خوی ترکان همه مایل به جفا و ستم است
  6. شمارهٔ ۱۵۶آفتاب خُلد روی یار ماست
  7. شمارهٔ ۱۵۷دیر شد تا رسم قربان کیش ماست
  8. شمارهٔ ۱۵۸یارب آن را که ز ما نیست خبر هیچ غم است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.