پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۶

این سرو خرامان ز گلستان که برخاست

وین ترک پری‌وش ز شبستان که برخاست

این فتنه کزو خیره بماندند زن و مرد

در عهد که بوده‌ست و به دوران که برخاست

تا این بت کافر بچه با آن دل سنگین

در کشتن فرزند مسلمان که برخاست

زلف از پی بر هم زدن کار که بربست

خاص از پی خون ریختن جان که برخاست

آه این چه بلایی‌ست که را سوخت که را ساخت

در عهد که بنشست و ز پیمان که برخاست

شهری ز پی ا‌ش پیر و جوان منعم و مفلس

در درد فرو رفت به درمان که برخاست

چندی دلم از دست بلا گوشه‌نشین بود

بنگر که دگرباره به دستان که برخاست

ما از دل و دین دست بشستیم و ندانیم

تا در همه شهر از پی ایمان که برخاست

سوز که رسیده‌ست چنین در تو نزاری

دردی‌ست عجب از دل بریان که برخاست

این درد که بر جان تو بی‌چاره نشسته‌ست

هم فعل تو داند که ز دامان که برخاست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۸هرگزت روزی هوای ما نخاست
  2. شمارهٔ ۱۳۹ندانسته بودی تو ای دوست راست
  3. شمارهٔ ۱۴۰قاعدهٔ روزگار پرورش ناسزاست
  4. شمارهٔ ۱۴۱عشق این است که ما راست دگرها هوس است
  5. شمارهٔ ۱۴۲مشتاق روی دوست که حالش مشوش است
  6. شمارهٔ ۱۴۳آه مِن حُبّکَ مِن حُبّکَ آه این چه قضاست
  7. شمارهٔ ۱۴۴جز عشق پیشوا نکند هر که عاشق است
  8. شمارهٔ ۱۴۵جهان در سایه خورشید عشق است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.