پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۸

هرگزت روزی هوای ما نخاست

آخر این نامهربانی تا کجاست

ما به تو مشتاق و تو از ما ملول

عاشق تنها به حسرت مبتلاست

دل به دل گویند ره دارد بلی

چون حجاب از راه برخیزد رواست

لیک شخص ناتوان را نیز هم

از پی پیوند جسمانی رجاست

جان اگر جان می‌فزاید طرفه نیست

جسم باری در غم هجران بکاست

دوست کی دارد شکیبایی ز دوست

من نمی‌دانم که این طاقت که راست

سنگ‌دل باشد به هرحالی صبور

ور نه در هجران جان مانع چراست

با دلی چون آبگینه راستی

صابری کردن نه کار جنس ماست

یک دمه آسایش دیدار دوست

پیش دانا آفرینش را بهاست

ای نزاری تا به کی از قیل و قال

گفت و گو اندر ره وحدت خطاست

نام و ننگ و کفر و دین و هست و نیست

هرچه غیر از دوست می‌خواهی هواست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۰قاعدهٔ روزگار پرورش ناسزاست
  2. شمارهٔ ۱۴۱عشق این است که ما راست دگرها هوس است
  3. شمارهٔ ۱۴۲مشتاق روی دوست که حالش مشوش است
  4. شمارهٔ ۱۴۳آه مِن حُبّکَ مِن حُبّکَ آه این چه قضاست
  5. شمارهٔ ۱۴۴جز عشق پیشوا نکند هر که عاشق است
  6. شمارهٔ ۱۴۵جهان در سایه خورشید عشق است
  7. شمارهٔ ۱۴۶زبان بربسته ای با ما که جنگ است
  8. شمارهٔ ۱۴۷می خور که بر اصحاب خرابات حلال است
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.