پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۳۹

به جان نزدیکِ جانانم مسافت گرچه کوته نی

محبت عالمی دارد که جز جان را در او ره نی

چه باشد مشرق و مغرب به پای اندرون پویان

درین ره عاشقان دانند عاقل نی و ابله نی

دلم باشخص گفت اینک تو ساکن باش من رفتم

به زاری شخص گفت ای دل نی ام راضی نی ام نه نی

تو میخواهی که بستانی نصیب خویش و دریابی

مرا محروم بگذاری نشاید الله الله نی

گرم تکلیف فرماید رقیب از مه شکیبایی

بگویم هم به دشواری ولیکن بیش یک مه نی

مرا این درد مشکل تر ز هر مشکل که در عالم

من این جا میکشم خود را و آنجا دوست آگه نی

نزاری عافیت روزی برآرد عاقبت کامی

اگر چه هیچ ناکامی به اقبالِ شهنشه نی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۴۱ای ملامت گر اگر شاهدِ ما را بینی
  2. شمارهٔ ۱۳۴۲تا به کی عجب و شرک و خود بینی
  3. شمارهٔ ۱۳۴۳به لطفِ تست مرا گر صواب می بینی
  4. شمارهٔ ۱۳۴۴ای زندگیِ جان ها الّا به تو جان حی نی
  5. شمارهٔ ۱۳۴۵ای بی تو دلِ مرا قراری نی
  6. شمارهٔ ۱۳۴۶مرا تا دلی هست جانم تویی
  7. شمارهٔ ۱۳۴۷مرا چیزهایی نمودند روی
  8. شمارهٔ ۱۳۴۸من آن نی ام که نی ام با تو یک دل و یک روی
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.