پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۱۸

چرا سر به پیوندِ ما در نیاری

مگر خود سرِ تنگ دستان نداری

نه زر در ترازو و نه زورِ بازو

نه رویی که کارم برآید به زاری

عجب این که هر دم بسوزی دلم را

هنوزم طمع می کند خاک ساری

بخندی که در گریه آیم که گُل را

بخنداند از گریه ابرِ بهاری

گر آشفتگی می نمایم عَفُو کن

که طاقت ندارم ز بی اختیاری

چو بر آتشِ فرقتم می نشانی

ملامت مکن بر من از بی قراری

چو چشمت نکردیم خونی چه باشد

که ما را چو زلفت فرو می گذاری

کجا مهربانی و کو دل نوازی

اگر دوستی می نمایی و یاری

بسی روزگارت به سر برد باید

که یاری بدست آوری چون نزاری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۲۰گرت بخت یارست فرمان بری
  2. شمارهٔ ۱۲۲۱ای شده مشغولِ خویش هیچ گمان می بری
  3. شمارهٔ ۱۲۲۲بس در جفا مکوش که از حد بمی بری
  4. شمارهٔ ۱۲۲۳یا رب آن ماه است یا خورشید یا بُت یا پری
  5. شمارهٔ ۱۲۲۴بگذر ای باد بر اطرافِ قهستان سحری
  6. شمارهٔ ۱۲۲۵گر امشبم چو دوش به سر باز بگذری
  7. شمارهٔ ۱۲۲۶هیچت افتد که به ما بر گذری
  8. شمارهٔ ۱۲۲۷اگر به مصلحت از پیش دوست برگذری
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.