پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۹۸

به بالینم فراز آمد میان خواب و بیداری

بتی ماهی نمی دانم سروشی بود پنداری

چو بانگ صبح بشنیدم فرشته صورتی دیدم

چو ماهی بر سر سروی چو شمعی در شب تاری

فراز طاق جفت چشم خون ریز سیه کارش

کشیده تا بن گوشش خطی پیوسته زنگاری

ز جا برجستم و بی خویشتن در پایش افتادم

شدم از دست و در پایش نهادم سر به صد یاری

سرم برداشت از خاک ره و بنواخت بسیارم

که ما هرگز عزیزان را نیندازیم در خواری

پیاپی ریخت در حلقم شرابی چند مستانه

کز آن داروی بیهوشی ندارم روی هشیاری

به شب خورشید را دیدن ز دستش باده نوشیدن

محال محض پنداری خیال فاسد انگاری

به چشم ظاهری آنگه جمال غیب کی بینی

توانی دید اگر خود را ز پیش خویش برداری

به دست آوردمش از بس که می گفتم خداوندا

نزاری تا به کی زارد بمگذارش بدین زاری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۰۰بی می منشین اگر دلی داری
  2. شمارهٔ ۱۲۰۱نمی‌دانم چه بد کردم که نیکم زار می‌داری
  3. شمارهٔ ۱۲۰۲می‌روی می‌دهدت دل که مرا بگذاری
  4. شمارهٔ ۱۲۰۳مرای ای یار ضایع می‌گذاری
  5. شمارهٔ ۱۲۰۴دوش آمد و گفت در چه کاری
  6. شمارهٔ ۱۲۰۵خوش ایّامی و خرّم روزگاری
  7. شمارهٔ ۱۲۰۶دل ببرد از من بتی زیبا نگاری
  8. شمارهٔ ۱۲۰۷نیک‌بخت است که دارد چو تو یاری و نگاری
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.