پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۶۲

هیچ یاری بود که برگردی

بعدِ چندین که دوستی کردی

از تو گو روزگار برخور ، ما

برنخوردیم و خونِ ما خوردی

دلِ خلقی بسوختی آخِر

تا کی ای شوخ نا جوان مردی

تو بدین جفتِ چشم و ابروی طاق

رستخیز از جهان برآوردی

دردِ بی چارگانِ سوخته دل

چه شناسی که فارغ از دردی

خونِ دل می دهی نزاری را

کش به خونِ جگر بپروردی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۶۴ز حد بمی بری ای دوست نا جوان مردی
  2. شمارهٔ ۱۱۶۵ای نوبهارِ خوبی از چهره تو وَردی
  3. شمارهٔ ۱۱۶۶دوش آمدی و خرمن ما آتشی زدی
  4. شمارهٔ ۱۱۶۷چه شورست این که در عالم فکندی
  5. شمارهٔ ۱۱۶۸نمازِ شام رسید ای بتِ سمرقندی
  6. شمارهٔ ۱۱۶۹رسید جان به دهانم ز آرزومندی
  7. شمارهٔ ۱۱۷۰رسید جان به لبم از بس آرزومندی
  8. شمارهٔ ۱۱۷۱گسسته‌ای و نخواهی که باز پیوندی
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.