پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۱۹

چیست آن پای‌بندِ دست گشای

عقل فرتوت و عشق سحرنمای

عقل از امر فایض است آری

عشق هم فایض است از بالای

عاشقی عالمِ خوش است و مرا

نیست اکنون به عاقلان پروای

من چو اکنون نمی‌پرستم عقل

کوی دیوانگان گرفتم جای

او سرِ خویشتن گرفت چو من

درکشیدم ازو به دامن پای

من و اکنون و جامِ جان پرور

بر جمال بتِ جهان آرای

گفت و گوی سرای باقی را

نیک مستظهرم به فضل خدای

مرغ جان را نزاریا یک ره

زین نشیمن گهِ توهّم زای

تا ببینی عیان به چشم عیان

بال بگشای و سوی سدره برآی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۲۱گر نداری خبر از چشمه ی حیوان به من آی
  2. شمارهٔ ۱۱۲۲ای یار بی‌وفا که ز ما برشکسته‌ای
  3. شمارهٔ ۱۱۲۳در دل نشسته‌ای اگر از دیده رفته‌ای
  4. شمارهٔ ۱۱۲۴رفتی و صیدِ خاطر احباب کرده‌ای
  5. شمارهٔ ۱۱۲۵تا در خرابه ی دلِ ما خانه کرده‌ای
  6. شمارهٔ ۱۱۲۶مردمان گویند از می توبه تا کی کرده‌ای
  7. شمارهٔ ۱۱۲۷ای یار بی‌وفا که دل از ما بریده‌ای
  8. شمارهٔ ۱۱۲۸اگر عنانِ عنایت به سوی ما تابی
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.