پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۱۳

ای به خورد و خواب قانع هم‌چو حیوان از غذای

یک نفس زین چارچوبِ طبعِ حیوانی برآی

آدمی مانی ولیکن آدمی سیرت نه ای

دیو پیکر نیستی اما که هستی دیو رای

خود گرفتم باصره‌ ت را قفل حیرت بسته‌اند

امتحان را چشمِ دل بر آینه ی عبرت گشای

عالمِ باقی و فانی را به هم نسبت مکن

روزکی چند ار خوشت باشد درین فانی سرای

گر نکو نامیت می‌باید مجوی آزارِ خلق

کز ستم‌گاری نشد با فرّه ی ایزد همای

رستگاری با کم آزاری توانی یافتن

با کم آزاران نشین و با کم‌آزاران گرای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۱۵روی زیبا به تو گفتم که میارای میارای
  2. شمارهٔ ۱۱۱۶غم نخواهم خورد گر دنیا سرآید گو سرآی
  3. شمارهٔ ۱۱۱۷گر هیچ به کویِ ما کنی رای
  4. شمارهٔ ۱۱۱۸به مزدِ جان خود بر من ببخشای
  5. شمارهٔ ۱۱۱۹چیست آن پای‌بندِ دست گشای
  6. شمارهٔ ۱۱۲۰دل شکسته ی ما را رعایتی فرمای
  7. شمارهٔ ۱۱۲۱گر نداری خبر از چشمه ی حیوان به من آی
  8. شمارهٔ ۱۱۲۲ای یار بی‌وفا که ز ما برشکسته‌ای
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.