پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۱

به سرنمی شود از روی شاهدان ما را

نشاط و خوش دلی و عشرت و تماشا را

غلام سیم برانم که وقت دل بردن

به لطف در سخن آرند سنگ خارا را

به راستی که قبا بستن و خرامیدن

خوش آمده است ولیکن بلند بالا را

برو چو باز ندانی ترنج و دست آنجا

که یوسف است ملامت مکن زلیخارا

نه هرشبی که به روز آورم کسی داند

که هم ز درد دلی میبرم سویدا را

پدر مناظره می کرد گفتم ای بابا

در علاج مزن درد بی مدوا را

بیار باده که بر عارفان حرام نشد

حلال نیست ولی زاهدان رعنا را

عجب ز محتسب غلتبان همی دارم

که خود همی خورد منع می کند ما را

نزاریا نفسی جهد کن که دریابی

که دی گذشت و کسی درنیافت فردا را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳چیست کز من یاد نآید هیچش آن محبوب را
  2. شمارهٔ ۱۴از من چه شد که یاد نیامد حبیب را
  3. شمارهٔ ۱۵عیبم مکن که دوست ندارم رقیب را
  4. شمارهٔ ۱۶رفتم و دریافتم پیر خرابات را
  5. شمارهٔ ۱۷برخیز ساقیا بده آب حیات را
  6. شمارهٔ ۱۸دیر شد تا دوست می دارم ترا
  7. شمارهٔ ۱۹گر تو نگویی به من من به که دانم ترا
  8. شمارهٔ ۲۰ای با جفا در ساخته با ما نمی‌سازی چرا
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.