پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰

گر هیچ دلی داری دریاب دل مارا

حال دل این بی دل مَپسند چنین یارا

جان نیست چنین کاسد کردیم بسی سودا

هم نیز رهی باید بیرون شوِ سودا را

گر عاشق بی چاره از جور نمی نالد

هم مرحمتی باید معشوقه ی زیبا را

هیهات که مظلومی در دامنت آویزد

امروز کند عاقل اندیشه ی فردا را

گر یاد کنی از من هم حیف بود بر تو

از وصل سخن گفتن کو زهره و کو یارا

ای گل بن باغ من از من دو سخن بشنو

یک بار نصیحت کن آن سرکش رعنا را

گو بیش نزاری را شاید که نرنجانی

گر سر ننهادستم آن بی سر و بی پا را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲چنان به روی خود آشفته کرده‌ای ما را
  2. شمارهٔ ۱۳چیست کز من یاد نآید هیچش آن محبوب را
  3. شمارهٔ ۱۴از من چه شد که یاد نیامد حبیب را
  4. شمارهٔ ۱۵عیبم مکن که دوست ندارم رقیب را
  5. شمارهٔ ۱۶رفتم و دریافتم پیر خرابات را
  6. شمارهٔ ۱۷برخیز ساقیا بده آب حیات را
  7. شمارهٔ ۱۸دیر شد تا دوست می دارم ترا
  8. شمارهٔ ۱۹گر تو نگویی به من من به که دانم ترا
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.