پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۴۵

دریغ آن همه امّیدِ من به یاریِ تو

دریغ آن همه اخلاص و دوستاری تو

کجا شد آن همه پیوند و مهربانی‌ها

کجا شد آن همه سوگند و جان‌سپاری تو

همان نیی که شبان در فراقِ من تا روز

به آسمان برسیدی خروش و زاری تو

همان نیی که جهانی به رشک ما بودند

هم از محبّت من هم ز دوست‌داریِ تو

غریب نیست جنون از دلِ فضولیِ من

شگفت نیست فریب از زبانِ جاری تو

عزیز بودم چون نورِ دیده در همه چشم

چو خاکِ ره شدم اکنون به سعیِ خواریِ تو

جزایِ خدمتِ من بود و شرطِ عهد و وفا

خدایِ تو بدهادم ز حق‌گزاری تو

مرا ز رویِ تو باری بسی خجالت‌هاست

نه از گناهِ خود امّا ز شرم‌ساریِ تو

روا بود که برون آورم دل از سینه

به پیش سگ فکنم از ستیزه‌کاری تو

وگر حدیث کنم خود دلت به درد آید

که در چه غصّه جگر می‌خورد نزاریِ تو

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۴۷ماییم و نیم جان و جهانی و نیم‌جو
  2. شمارهٔ ۱۰۴۸به دادخواه زِ دستِ تو می‌روم سویِ اردو
  3. شمارهٔ ۱۰۴۹ندانم آفتاب است آن اگر رو
  4. شمارهٔ ۱۰۵۰ای چون قدت نخاسته در جوی‌بار سرو
  5. شمارهٔ ۱۰۵۱بیا که جانِ منی جانِ من بیا بمرو
  6. شمارهٔ ۱۰۵۲گر شبکی نشستمی با بُتِ خویش رو به رو
  7. شمارهٔ ۱۰۵۳خوش است بر لبِ قلزم نشسته در باکو
  8. شمارهٔ ۱۰۵۴بادِ بهار می وزد بادۀ خوش گوار کو
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.