پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۵۱

بیا که جانِ منی جانِ من بیا بمرو

مکن به کامِ رقیبان مکن مرا بمرو

اگر رضایِ تو در کشتنِ من است بکش

رضا رضایِ تو دارم بدین رضا بمرو

به هر قفا که دهی شاکرم هلا باز آی

به هر جفا که کنی راضی ام بیا بمرو

به سوزِ سینه ی من مبتلا شوی بنشین

روا مدار بترس آخر از خدا بمرو

اگر به مصلحت از دستِ من بخواهی رفت

به رغمِ مدّعیان از سرِ وفا بمرو

هر آن جفا که ز بیگانه می رود بر من

رواست گو ز دلم داغِ آشنا بمرو

گر از سرِ تو برفت آن که دست گیرت بود

تو باری از سرِ پیمان نزاریا بمرو

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۵۳خوش است بر لبِ قلزم نشسته در باکو
  2. شمارهٔ ۱۰۵۴بادِ بهار می وزد بادۀ خوش گوار کو
  3. شمارهٔ ۱۰۵۵برآوردند طوفان از جهان دیوان سلیمان کو
  4. شمارهٔ ۱۰۵۶من به جان آمده ام راه سویِ جانان کو
  5. شمارهٔ ۱۰۵۷آخر ای راحت جان دردِ دلِ ما بشنو
  6. شمارهٔ ۱۰۵۸آخر ای راحتِ جان دردِ دلِ ما بشنو
  7. شمارهٔ ۱۰۵۹ما می‌رویم و با تو نکرده وداعِ راه
  8. شمارهٔ ۱۰۶۰اگر در عالمِ غیبم دهی راه
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.