پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۴۴

آخر ای دوست کجایی که چنانم بی‌تو

که سر از پای و شب از روز ندانم بی‌تو

اشتباهی بنماند که تویی هستی من

چون که از هستیِ خود نیست گمانم بی‌تو

نه همان بلبلِ دیوانۀ عشقم یارب

که چنین بسته لب و گنگ‌زبانم بی‌تو

مُهرِ پیمان تو بر دیده و دل بنهادم

خاک در چشمِ دل و دیده فشانم بی‌تو

تا به خدمت نرسم باز نبینم رویت

کافرم گر نفسی خوش‌گذرانم بی‌تو

چه عجب گر تو شبی زنده گذاری بی‌من

عجب آن روز که من زنده بمانم بی‌تو

شفقتی کن که دلم بر سرِ پا منتظرست

مرحمت کن که روان است روانم بی‌تو

ناتوانم چه کنم بی تو نمی‌یارم بود

چند گویم نتوانم نتوانم بی‌تو

هم به امّیدِ تو خواهم که بماند جانم

که نه از مرگ بتر صحبتِ جانم بی‌تو

از صبا پرس شبی حالِ نزاریِ نزار

تا نشانی دهد از نام و نشانم بی‌تو

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۴۶ای دلِ سوداییِ من چند ز رعناییِ تو
  2. شمارهٔ ۱۰۴۷ماییم و نیم جان و جهانی و نیم‌جو
  3. شمارهٔ ۱۰۴۸به دادخواه زِ دستِ تو می‌روم سویِ اردو
  4. شمارهٔ ۱۰۴۹ندانم آفتاب است آن اگر رو
  5. شمارهٔ ۱۰۵۰ای چون قدت نخاسته در جوی‌بار سرو
  6. شمارهٔ ۱۰۵۱بیا که جانِ منی جانِ من بیا بمرو
  7. شمارهٔ ۱۰۵۲گر شبکی نشستمی با بُتِ خویش رو به رو
  8. شمارهٔ ۱۰۵۳خوش است بر لبِ قلزم نشسته در باکو
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.