پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۳۹

کارم از دست بشد دستِ من و دامنِ تو

گر نداری سرِ من خونِ و گردنِ تو

اندک اندک ز سرم دستِ وفا باز مگیر

ورنه مشهور کنم رسمِ جفا کردنِ تو

دلِ چون مومِ مرا از تفِ هجران مگداز

تا شکایت نکنم از دلِ چون آهنِ تو

رحم کن بر دلِ چون آتشِ من تا نزند

برقِ احداث چنین صاعقه در خرمنِ تو

جز به زاری چو زر و زور ندارم چه کنم

چون درآیم به سرِ پنجۀ شیرافکنِ تو

دُردی درد فرو می‌برم و می‌دانم

که به هرکس نرسد جامِ زلال از دَنِ تو

دستِ من کی به سرِ زلفِ درازِ تو رسد

که صبا هم به ادب گردد پیرامن تو

زهره خواهد که به گیسویِ معنبر هر روز

خاکِ آن کوی بروبد که بود مسکنِ تو

هر سحر تازه حیاتی به نزاری بخشد

هر نسیمی که برد باد ز پیراهن تو

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۴۱باز مرا مست کرد بویِ عرق چینِ تو
  2. شمارهٔ ۱۰۴۲دل‌برا در آرزویِ رویِ شهر آرایِ تو
  3. شمارهٔ ۱۰۴۳ای به تو آرزویِ من بیش‌تر از جفایِ تو
  4. شمارهٔ ۱۰۴۴آخر ای دوست کجایی که چنانم بی‌تو
  5. شمارهٔ ۱۰۴۵دریغ آن همه امّیدِ من به یاریِ تو
  6. شمارهٔ ۱۰۴۶ای دلِ سوداییِ من چند ز رعناییِ تو
  7. شمارهٔ ۱۰۴۷ماییم و نیم جان و جهانی و نیم‌جو
  8. شمارهٔ ۱۰۴۸به دادخواه زِ دستِ تو می‌روم سویِ اردو
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.