پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۳۸

رفتی و یک نفس نرفت از نظرم خیالِ تو

بی‌خبرم ز خود ولی با خبرم ز حالِ تو

جانِ به لب رسیده را در قدمِ صبا کشم

گربه من آورد شبی مژدۀ اتّصالِ تو

مهرِ تو بر که افکنم بوی تو از که بشنوم

هم به خیالِ رویِ تو کیست دگر همالِ تو

یار به هیچ داستان نیست به اعتبارِ من

سرو به هیچ بوستان نیست به اعتدالِ تو

آیتِ صبحِ قدرتی پرتوِ نورِ عزّتی

عقل از آن نمی‌رسد در صفتِ کمالِ تو

عینِ صفا کجا بدی در دلِ مهربان من

گرنه ز مهرِ آسمان فیض دهد جمالِ تو

گردن صد هزار دل قیدِ جمال کرده‌اند

حلقۀ دام زلفِ تو دانۀ دام خالِ تو

جز به نسیمِ وصلِ تو نیست امیدِ زندگی

واسطۀ حیات شد رایحۀ شمالِ تو

شیفتگی و بی‌خودی چون نکنم که عقلِ من

تا بچشد جرعه‌ ای نیست شد از زلالِ تو

بس که به روزگارها قصّه تو نزاریا

نقل سفینه‌ها کنند از پی انتقالِ تو

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۴۰بادِ صبا بر گرفت بویِ عرق چینِ تو
  2. شمارهٔ ۱۰۴۱باز مرا مست کرد بویِ عرق چینِ تو
  3. شمارهٔ ۱۰۴۲دل‌برا در آرزویِ رویِ شهر آرایِ تو
  4. شمارهٔ ۱۰۴۳ای به تو آرزویِ من بیش‌تر از جفایِ تو
  5. شمارهٔ ۱۰۴۴آخر ای دوست کجایی که چنانم بی‌تو
  6. شمارهٔ ۱۰۴۵دریغ آن همه امّیدِ من به یاریِ تو
  7. شمارهٔ ۱۰۴۶ای دلِ سوداییِ من چند ز رعناییِ تو
  8. شمارهٔ ۱۰۴۷ماییم و نیم جان و جهانی و نیم‌جو
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.