پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۱۳

باد صبا هر نفس تازه کند جان من

کز نفسش می دمد بوی گلستان من

بس که به سر بر زدم دست به زاری نماند

بلبل شوریده را طاقت دستان من

فصل ریاحین و من حبس به زندان تن

جلوه کنان در چمن سرو خرامان من

رای سفر زد مرا عقل به دیوانگی

ای که سرآسیمه باد عقل خطادان من

زود هلاکم کند درد جدایی که عشق

بازنگیرد چنین دست ز دامان من

جامه درم تا به روز هر شب و هر بامداد

تازه غمی برکُند سر زگریبان من

شعله زند بر اثیر آتش هجران دوست

دود برآرد ز سر سینه ی سوزان من

عیش و نشاط و طرب جمله فراموش کرد

زین همه محنت که دید خوی تن آسان من

جمع نباشد دلم خواب نیابد سرم

تا نکند دیده باز بخت پریشان من

آه نزاری بسوخت پرده ی ناموس و صبر

فاش نکرد ای دریغ قصه ی پنهان من

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۱۵صحبت اهل دلی و جاه من و جان من
  2. شمارهٔ ۱۰۱۶الغیاث ای دوستان از درد بی درمان من
  3. شمارهٔ ۱۰۱۷گواه است بر درد پنهان من
  4. شمارهٔ ۱۰۱۸اگر ز دوستی اوست خلق دشمن من
  5. شمارهٔ ۱۰۱۹کو شیفته ای کجاست چون من
  6. شمارهٔ ۱۰۲۰هر لحظه هدهدی ز سبا میرسد به من
  7. شمارهٔ ۱۰۲۱گر به گوشت برسد درد من و زاری من
  8. شمارهٔ ۱۰۲۲بیا و دیده ی پر خون ما بین
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.