پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۱۶

الغیاث ای دوستان از درد بی درمان من

خود نمی بخشاید آخر هیچ دل بر جان من

هم عفا الله غم که گر صد مصلحت دارد دمی

نیست غایب هرگز از بیغوله احزان من

عاقلان بر من ملامت می کنند آری ولیک

چون کنم با دل که کمتر می کند فرمان من

مردم آگه نیست از تاویل روز رستخیز

من بگویم چیست آن شب های بی پایان من

دل کبابی بود و اکنون خون شده در دامنم

می چکاند قطره قطره چشم خون افشان من

تن حصیر نفت آلوده ست و آتش در میان

هم سر از جایی برآرد آتش پنهان من

دوست میدارم که را آن را کز اول بسته اند

با شکنج حلقه های زلف او پیمان من

بعد ازین دل در ضلالت می رود یعنی که شد

زلف او استغفرالله العظیم ایمان من

دل به زاری خون شد و جانم به خواری می برد

بر نزاری رحمتی کن آخر ای جانان من

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۱۸اگر ز دوستی اوست خلق دشمن من
  2. شمارهٔ ۱۰۱۹کو شیفته ای کجاست چون من
  3. شمارهٔ ۱۰۲۰هر لحظه هدهدی ز سبا میرسد به من
  4. شمارهٔ ۱۰۲۱گر به گوشت برسد درد من و زاری من
  5. شمارهٔ ۱۰۲۲بیا و دیده ی پر خون ما بین
  6. شمارهٔ ۱۰۲۳ای ز بهشت بی خبر رونق نو بهار بین
  7. شمارهٔ ۱۰۲۴گوشه چشم پر خمارش بین
  8. شمارهٔ ۱۰۲۵مجنون در لیلی زد فرهاد در شیرین
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.