پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۰۷

الغیاث از هم‌نشینان خیال‌آمیز من

شادی رویِ سحرخیزان شب‌خون‌ریزِ من

بی‌ دل‌آرامی که هر دم بر کفم جا می‌نهد

بیش آرامی نگیرد طبعِ شورانگیزِ من

جان‌ِ شیرین بر دهان می‌آیدم فرهادوار

مالک‌ِ موت است اگر باورکنی پرویزِ من

هم چو شیرین در هوای خسرو از بس اشتیاق

بر براق آسمان دارد سبق شبدیزِ من

چون همه اسبابِ عیش و کام‌رانی در وی است

گوشۀ باغ گریزآباد بس تبریزِ من

کس نمی‌داند نزاری از کجا افتاده است

شور در عالم ز نوکِ خامۀ سرتیزِ من

در عذاب‌ِ دوزخم بی‌دوست می‌دانم که نیست

جز شبِ هجران به نسبت روزِ رستاخیز من

داد خواهم خواست از بی‌دادِ خوبان روزِ حشر

در قیامت دامنِ یارست دست‌آویزِ من

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۰۹جانِ من و عقلِ من و هوشِ من
  2. شمارهٔ ۱۰۱۰ای سرِ کویِ تو منزل گَهِ آسایشِ من
  3. شمارهٔ ۱۰۱۱کس ندارد خبر از واقعهٔ مشکل من
  4. شمارهٔ ۱۰۱۲ماه من ای سرو سیم اندام من
  5. شمارهٔ ۱۰۱۳باد صبا هر نفس تازه کند جان من
  6. شمارهٔ ۱۰۱۴ای عشق تو از بدو کن در جان من
  7. شمارهٔ ۱۰۱۵صحبت اهل دلی و جاه من و جان من
  8. شمارهٔ ۱۰۱۶الغیاث ای دوستان از درد بی درمان من
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.