پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۰۹

جانِ من و عقلِ من و هوشِ من

هر سه به یک ره شده فرتوشِ من

صاعقۀ عشق درآمد بسوخت

خوابِ من وخوردِ من و توشِ من

بر رهِ امید و ندای نجات

چند بود چشمِ من و گوشِ من

ساقیِ خم خانۀ وحدت کجاست

تا بنهد بر کفِ من نوشِ من

تا نکند دوست نظر ضایع است

سعیِ من و جهدِ من و کوشِ من

آه که نتوان به کسی باز گفت

زآن که ببرده‌است زمن هوشِ من

سروِ روانی که نگنجد ز قدر

در همه عالم نه در آغوشِ من

قدرِ من امروز چه دانی که قدر

باز ندانی ز شبِ دوشِ من

عیبِ نزاری چه کنی کاین عَلَم

عشق ز مبداء زده بر دوشِ من

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۱۱کس ندارد خبر از واقعهٔ مشکل من
  2. شمارهٔ ۱۰۱۲ماه من ای سرو سیم اندام من
  3. شمارهٔ ۱۰۱۳باد صبا هر نفس تازه کند جان من
  4. شمارهٔ ۱۰۱۴ای عشق تو از بدو کن در جان من
  5. شمارهٔ ۱۰۱۵صحبت اهل دلی و جاه من و جان من
  6. شمارهٔ ۱۰۱۶الغیاث ای دوستان از درد بی درمان من
  7. شمارهٔ ۱۰۱۷گواه است بر درد پنهان من
  8. شمارهٔ ۱۰۱۸اگر ز دوستی اوست خلق دشمن من
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.