پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۷

چو خیال گشتی ای تن، خبری ده از میانش

چو غبار گشتی ای سر، بنشین بر آستانش

چو در آتشی تو ای جان، ز لبش حکایتی گو

چو عدم گشتی ای دل، صفتی کن از دهانش

منم و کمینه جانی،‌ که ز غم به لب رسانم

چو رسیدن است باری، به لب شکر فشانش

اگرم خیال قدش، گذرد به پیش دیده

دل ریش من نشاند، چو الف میان جانش

اگر اوست شمع مجلس، به چراغ نیست حاجت

چو تو با قمر نشینی، به فراغ دل‌ نشانش

غم خویش عرضه کردم، بگریست شمع بر من

چو حدیث من نیوشد، ببُرم سر زبانش

چو وفا و عهد و یاری، ببَ رد به خاک ناصر

گل دوستی بروید، ز غبار استخوانش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۹غم دنیا چه خوری تا خوردت رنج و غمش
  2. شمارهٔ ۴۰۰به دندان‌مزد افشاندیم جان بر لعل خندانش
  3. شمارهٔ ۴۰۱چون تیره و تنگ است دل، در وی نسازم مسکنش
  4. شمارهٔ ۴۰۲می‌شود در تاب چشم روشنش
  5. شمارهٔ ۴۰۳مرا وصال تو بگذشت در تمنا دوش
  6. شمارهٔ ۴۰۴چو برکشید به وقت سحر خروس خروش
  7. شمارهٔ ۴۰۵مسلسل است غم دل به زلف پُر چینش
  8. شمارهٔ ۴۰۶گر بنگری در آینه عکس جمال خویش
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.