پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۱

ز کفر زلف تو اسلام در پریشانیست

ز چشم کافِر تو فتنه در مسلمانیست

هزار کان لطافت نهاده در لب توست

که آن عقیق گهرپوش گوهرِ کانیست

هر آدمی که نداند کمال حسن تو را

یقین شناس که آن از کمال نادانیست

مسخر تو اگر جن و انس شد چه عجب

دهان تنک تو چون خاتم سلیمانیست

تو را به چاه زنخدان کز آب خضر پر است

هزار یوسف دل اوفتاده زندانیست

هر آن گدای که در کوی خوبرویان رفت

گدا مگوی که او در مقام سلطانیست

گذار تا لب خود بر لبت نهد ناصر

که با دهان تواش رازهای پنهانیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۳مُردم از غم وین غمم بر سر که غمخوار نیست
  2. شمارهٔ ۱۳۴عشق پدیدار هست، یار پدیدار نیست
  3. شمارهٔ ۱۳۵ناله یادت می‌دهد کز بیدلانت یاد نیست
  4. شمارهٔ ۱۳۶جان ما بی شرفِ‌ صحبت جانان خوش نیست
  5. شمارهٔ ۱۳۷نبود ز پند فایده آن را که هوش نیست
  6. شمارهٔ ۱۳۸همچو رخسار تو مه بر گوشهٔ‌ افلاک نیست
  7. شمارهٔ ۱۳۹عاشق سرگشته را پروای ننگ و نام نیست
  8. شمارهٔ ۱۴۰من دگر دم نزنم گر چه دمم همدم نیست
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.