پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۰

خانهٔ دیدهٔ من رهگذر دریائی‌ست

که شب و روز در او هندوی مردم زائی‌ست

روی ما آب روان و گل زردی دارد

به تفرج گذر ای دوست که خوش مأوائی‌ست

به چه رو ماه به روی تو برابر گردد و نیست

با لبت لؤلؤ اگر لاف زند لالائی‌ست

از لب لعل تو هر دلشده‌ای را سوزیست

وز سر زلف تو هر سلسه‌ای در پائی‌ست

رشک می‌آیدم از خاک گلستان که مدام

در کنارش ز گل و سروِ سمن بالائی‌ست

ناصر از چشمهٔ نوش تو به کامی نرسید

گر چه از وصف لبت طوطیِ شکّرخائی‌‌ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۲در شهر یار پختهٔ ما جز کباب نیست
  2. شمارهٔ ۱۳۳مُردم از غم وین غمم بر سر که غمخوار نیست
  3. شمارهٔ ۱۳۴عشق پدیدار هست، یار پدیدار نیست
  4. شمارهٔ ۱۳۵ناله یادت می‌دهد کز بیدلانت یاد نیست
  5. شمارهٔ ۱۳۶جان ما بی شرفِ‌ صحبت جانان خوش نیست
  6. شمارهٔ ۱۳۷نبود ز پند فایده آن را که هوش نیست
  7. شمارهٔ ۱۳۸همچو رخسار تو مه بر گوشهٔ‌ افلاک نیست
  8. شمارهٔ ۱۳۹عاشق سرگشته را پروای ننگ و نام نیست
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.