پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۷

نبود ز پند فایده آن را که هوش نیست

با من زبان مشو که مرا با تو گوش نیست

بلبل مکن نفیر که پروانه را ز عشق

می‌سوزد اندرون و زبان خروش نیست

عاشق مگوی مُدّعی‌ئی را که پیش او

از سوی یار نیش مساوی نوش نیست

دیگ امید شاید اگر سرد و خام شد

آن را که خون ز آتش سودا به جوش نیست

دیریست تا ز پردهٔ تقوی برون شدم

بشنو حکایتی که در او روی‌پوش نیست

زاهد مکن به روی ترش منع میکده

کان می فروش همچو تو سرکه فروش نیست

ناصر گر از سؤال وصالش شدی خموش

اشک تو سائلی‌ست که هرگز خموش نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۹عاشق سرگشته را پروای ننگ و نام نیست
  2. شمارهٔ ۱۴۰من دگر دم نزنم گر چه دمم همدم نیست
  3. شمارهٔ ۱۴۱دل مجروح را پروای تن نیست
  4. شمارهٔ ۱۴۲عاشق که دور ماند ز معشوق زنده نیست
  5. شمارهٔ ۱۴۳کار عشق است اگر پیش تو انکاری نیست
  6. شمارهٔ ۱۴۴همچو رخسار تو گل را خط زنگاری نیست
  7. شمارهٔ ۱۴۵مرا به بعد مکان از شما جدائی نیست
  8. شمارهٔ ۱۴۶بیش از این‌ام سر این خاطر شیدائی نیست
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.