پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۷۳

گر می‌نکند لبم بیانت

سر می‌گوید به گوش جانت

گر لب ز سلام تو خموش است

بس هم سخن است با نهانت

تن از تو همی‌کند کرانه

جان بگرفته است در میانت

صورت اگرت چو تیر انداخت

جانش بکشید چون کمانت

هرچ از تو نهان کند بگوید

در گوش ضمیر رازدانت

این دم اگر از میان برونی

بازآرد دل کمرکشانت

در باطن کرده خاص خاصت

در ظاهر کرده امتحانت

خامش که چو در تو این غم انداخت

بس باشد این کشش نشانت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۷۵مر عاشق را ز ره چه بیمست
  2. غزل شمارهٔ ۳۷۶امروز جنون نو رسیده‌ست
  3. غزل شمارهٔ ۳۷۷آن را که در آخرش خری هست
  4. غزل شمارهٔ ۳۷۸ای گشته ز شاه عشق شهمات
  5. غزل شمارهٔ ۳۷۹ای کرده میان سینه غارت
  6. غزل شمارهٔ ۳۸۰آن خواجه اگر چه تیزگوش است
  7. غزل شمارهٔ ۳۸۱آن ره که بیامدم کدامست
  8. غزل شمارهٔ ۳۸۲ای از کرم تو کار ما راست
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.