پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱۵۳

ز اول بامداد سر مستی

ورنه دستار کژ چرا بستی؟!

به خدا دوش تا سحر همه شب

باده بی‌صرفه، صرف خوردستی

در رخ و رنگ و چشم تو پیداست

که ازان بازی و ازان دستی

نانچ خوردی بده به مخموران

ای ولی نعمت همه هستی

شیر امروز در شکار آمد

لرزه در که فتاد در پستی

بدویدن ازو نخواهی رست

سر بند عاشقانه و رستی

تا که پیوسته در امان باشی

چون بدار الامانش پیوستی

شصت فرسنگ از سخن بگریز

که ز دام سخن درین شستی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۱۵۵در غم یار یار بایستی
  2. غزل شمارهٔ ۳۱۵۶در غم یار، یار بایستی
  3. غزل شمارهٔ ۳۱۵۷آنکه چون ابر خواند کف ترا
  4. غزل شمارهٔ ۳۱۵۸رو، مسلم تراست بی‌کاری
  5. غزل شمارهٔ ۳۱۵۹زندگانی مجلس سامی
  6. غزل شمارهٔ ۳۱۶۰جان جانی و جان صد جانی
  7. غزل شمارهٔ ۳۱۶۱خامشی ناطقی مگر جانی
  8. غزل شمارهٔ ۳۱۶۲ای که مستک شدی و می‌گویی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.