پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۳۱۵

دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده

انگشت برآورده اندر دهنم کرده

دل از سر غمازی یک وعده از او گفته

درخواسته من از وی او نیز کرم کرده

عشقش ز پی غیرت گفتا که عوض جان ده

این گفت به جان رفته جان نیز نعم کرده

از بعد چنان شهدی وز بعد چنان عهدی

لشکرکش هجرانت بر بنده ستم کرده

از هجر عجب نبود این ظلم و ستم کردن

کو پرچم عشاقان صد گونه علم کرده

ای آنک ز یک برقی از حسن جمال خود

این جمله هستی را در حال عدم کرده

وآنگه ز وجود تو برساخته هستی را

تا جمله حوادث را انوار قدم کرده

ده چشم شده جان‌ها چون نای بنالیده

چون چنگ شده تن‌ها هم پشت به خم کرده

بس شادی در شادی کان را تو به جان دادی

وز بهر حسودان را در صورت غم کرده

اندر پی مخدومی شمس الحق تبریزی

کی باشد تن چون دل از دیده قدم کرده

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۳۱۷ای خاک کف پایت رشک فلکی بوده
  2. غزل شمارهٔ ۲۳۱۸مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره
  3. غزل شمارهٔ ۲۳۱۹آن یار غریب من آمد به سوی خانه
  4. غزل شمارهٔ ۲۳۲۰بی‌برگی بستان بین کآمد دی دیوانه
  5. غزل شمارهٔ ۲۳۲۱ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه
  6. غزل شمارهٔ ۲۳۲۲هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه
  7. غزل شمارهٔ ۲۳۲۳ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابه
  8. غزل شمارهٔ ۲۳۲۴روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.