پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۱۶

چه نزدیک است جان تو به جانم

که هر چیزی که اندیشی بدانم

ضمیر همدگر دانند یاران

نباشم یار صادق گر ندانم

چو آب صاف باشد یار با یار

که بنماید در او عکس بنانم

اگر چه عامه هم آیینه‌هااند

که بنماید در او سود و زیانم

ولیکن آن به هر دم تیره گردد

که او را نیست صیقل‌های جانم

ولی آیینه ای عارف نگردد

اگر خاک جهان بر وی فشانم

از این آیینه روی خود مگردان

که می گوید که جانت را امانم

من و گفت من آیینه‌ست جان را

بیابد حال خویش اندر بیانم

خمش کن تا به ابرو و به غمزه

هزاران ماجرا بر وی بخوانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۱۸من آن ماهم که اندر لامکانم
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۱۹بیا کامروز بیرون از جهانم
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۲۰مرا پرسی که چونی؟ بین که چونم
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۲۱من از عالم تو را تنها گزینم
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۲۲ورا خواهم دگر یاری نخواهم
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۲۳نه آن شیرم که با دشمن برآیم
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۲۴چو آب آهسته زیر که درآیم
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۲۵ز قند یار تا شاخی نخایم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.