پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۱۴

خداوندا مده آن یار را غم

مبادا قامت آن سرو را خم

تو می دانی که جان باغ ما اوست

مبادا سرو جان از باغ ما کم

همیشه تازه و سرسبز دارش

بر او افشان کرامت‌ها دمادم

معظم دارش اندر دین و دنیا

به حق حرمت اسمای اعظم

وجودش در بنی آدم غریب است

بدو صد فخر دارد جان آدم

مخلد دار او را همچو جنت

که او جنات جنات است مبهم

ز رنج اندرون و رنج بیرون

معافش دار یا رب و مسلم

جهان شاد است وز او صد شکر دارد

که عیسی شکرها دارد ز مریم

دعاهایی که آن در لب نیاید

که بر اجزای روح است آن مقسم

مجاب و مستجابش کن پی او

که تو داناتری والله اعلم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۱۶چه نزدیک است جان تو به جانم
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۱۷مرا گویی که‌رایی؟ من چه دانم
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۱۸من آن ماهم که اندر لامکانم
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۱۹بیا کامروز بیرون از جهانم
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۲۰مرا پرسی که چونی؟ بین که چونم
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۲۱من از عالم تو را تنها گزینم
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۲۲ورا خواهم دگر یاری نخواهم
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۲۳نه آن شیرم که با دشمن برآیم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.