پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۳۴۲

چه کارستان که داری اندر این دل

چه بت‌ها می‌نگاری اندر این دل

بهار آمد زمان کشت آمد

کی داند تا چه کاری اندر این دل

حجاب عزت ار بستی ز بیرون

به غایت آشکاری اندر این دل

در آب و گل فروشد پای طالب

سرش را می‌بخاری اندر این دل

دل از افلاک اگر افزون نبودی

نکردی مه سواری اندر این دل

اگر دل نیستی شهر معظم

نکردی شهریاری اندر این دل

عجایب بیشه‌ای آمد دل ای جان

که تو میر شکاری اندر این دل

ز بحر دل هزاران موج خیزد

چو جوهرها بیاری اندر این دل

خمش کردم که در فکرت نگنجد

چو وصف دل شماری اندر این دل

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۳۴۴شتران مست شدستند، ببین رقص جمل
  2. غزل شمارهٔ ۱۳۴۵تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل
  3. غزل شمارهٔ ۱۳۴۶رفت عمرم در سر سودای دل
  4. غزل شمارهٔ ۱۳۴۷سوی آن سلطان خوبان الرحیل
  5. غزل شمارهٔ ۱۳۴۸امروز روز شادی و امسال سال گل
  6. غزل شمارهٔ ۱۳۴۹تا نزند آفتاب خیمه نور جلال
  7. غزل شمارهٔ ۱۳۵۰چشم تو با چشم من هر دم بی‌قیل و قال
  8. غزل شمارهٔ ۱۳۵۱شد پی این لولیان در حرم ذوالجلال
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.