پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۳۴۵

تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل

چون رسد نوبت خدمت نشوم هیچ خجل

چو گه خدمت شه آید من می‌دانم

گر ز آب و گلم ای دوست نیم پای به گل

در نمازش چو خروسم سبک و وقت شناس

نه چو زاغم که بود نعره او وصل گسل

من ز راز خوش او یک دو سخن خواهم گفت

دل من دار دمی ای دل تو بی‌غش و غل

لذت عشق بتان را ز زحیران مطلب

صبح کاذب بود این قافله را سخت مضل

من بحل کردم ای جان که بریزی خونم

ور نریزی تو مرا مظلمه داری نه بحل

پس خمش کردم و با چشم و به ابرو گفتم

سخنانی که نیاید به زبان و به سجل

گرچه آن فهم نکردی تو ولی گرم شدی

هله گرمی تو بیفزا چه کنی جهد مقل

سردی از سایه بود شمس بود روشن و گرم

فانی طلعت آن شمس شو ای سرد چو ظل

تا درآمد بت خوبم ز در صومعه مست

چند قندیل شکستم پی آن شمع چگل

شمس تبریز مگر ماه ندانست حقت

که گرفتار شدست او به چنین علت سل

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۳۴۷سوی آن سلطان خوبان الرحیل
  2. غزل شمارهٔ ۱۳۴۸امروز روز شادی و امسال سال گل
  3. غزل شمارهٔ ۱۳۴۹تا نزند آفتاب خیمه نور جلال
  4. غزل شمارهٔ ۱۳۵۰چشم تو با چشم من هر دم بی‌قیل و قال
  5. غزل شمارهٔ ۱۳۵۱شد پی این لولیان در حرم ذوالجلال
  6. غزل شمارهٔ ۱۳۵۲چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال
  7. غزل شمارهٔ ۱۳۵۳چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال
  8. غزل شمارهٔ ۱۳۵۴تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.