پرش به محتوای اصلی
وفایی مهابادی

غزلیات

شمارهٔ ۳۶

جز سر زلف تو دل که راه ندارد

در همه عالم کس این پناه ندارد

سر که نیارم به کس ز خاک در تو است

شاه نه شاه است اگر کلاه ندارد

تا به خرابات چشم های تو ره برد

شیخ دگر میل خانقاه ندارد

تکیه به روی تو کرده زلف تو پس چیست

کافر اگر در بهشت راه ندارد

طلعت تو جای حیرت است به قامت

روز قیامت که مهر و ماه ندارد

زلف ازان سوی برد دل، خط ازان سوی

چون تو شهی بی نسق سپاه ندارد

بوسه ازان لب بده، به غمزه ازان چشم

فتوای پیر مغان گناه ندارد

هر که تو خواهی بکش به غمزه به ابرو

دولت حسن تو دادخواه ندارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۸دو هفت سال ریاضت خاک شمزینان
  2. شمارهٔ ۳۹سیه شد زلف با خورشید رو تا آشنایی خودنمایی کرد
  3. شمارهٔ ۴۰بر چهره زلف خویش، پر از پیچ و تاب کرد
  4. شمارهٔ ۴۱بتم چو طره به رخسار خود فشان می‌کرد
  5. شمارهٔ ۴۲حسنت به فتح کشور دل اهتمام کرد
  6. شمارهٔ ۴۳چشم سیاه مستت با ما ببین چه ها کرد
  7. شمارهٔ ۴۴آن شکر خنده به وصل، دهنم شاد نکرد
  8. شمارهٔ ۴۵به جان آمد دلم تا کی دل، ای جان، بی دوا باشد
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی وفایی مهابادی

میرزا عبدالرحیم سابلاغی، مشهور به وفایی (زادهٔ ۱۲۶۴ قمری در مهاباد، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ قمری) (به کردی: وەفایی) فرزند ملاغفور، فرزند نصرالله، از طایفهٔ ملاجامی، شاعر کرد اهل مهاباد است. عمدهٔ شهرت وی به‌واسطهٔ غزل‌های پرشور کُردیش است. وی علاوه بر کردی، زبانهای فارسی، عربی و ترکی را هم می‌دانسته و به زبانهای فارسی، عربی و ک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.