پرش به محتوای اصلی
وفایی مهابادی

غزلیات

شمارهٔ ۲۹

به راه دوست کسی سر نهد سبک بار است

اسیر دام محبت مگو گرفتار است

سرم به افسر دارا فرو نمی آید

که افسر سر من خاک مقدم یار است

به هیچ روی ز من وا نمی شود غم دوست

به دور نقطه تو گویی که خط پرگار است

تو یوسفی و من از غم اسیر زندانم

عزیز من! تو بفرمای آخر این کار است؟

مرا به باغ و به گلزار حاجتی نبود

مرا که یاد جمال تو باغ گلزار است

اگر به هیچ نگیرم رواست شاخ نبات

که لعل خسرو شیرین لبان شکر بار است

بکن هر آن چه کنی بر من از جفاکاری

که نازنین صنم دلربا، دل آزار است

به محفلی که تویی چشم بر کف دگران

حرارتم نبرد جام اگرچه سرشار است

به خاک پای تو دادیم جان که تا گویند

به راه دوست «وفایی» به جان وفادار است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱ای بت چین ای بلای جان خط و خالت
  2. شمارهٔ ۳۲به فریادم رس ای جان عزیز! بان لعل شیرینت
  3. شمارهٔ ۳۳کشیده طره سر از اختیار عارض قامت
  4. شمارهٔ ۳۴رفتم کنارش امروز جا گوشواره‌ام داد
  5. شمارهٔ ۳۵دل که با طره ی جانان سر سودا دارد
  6. شمارهٔ ۳۶جز سر زلف تو دل که راه ندارد
  7. شمارهٔ ۳۷هر شام و سحر روی تو دیدن مزه دارد
  8. شمارهٔ ۳۸دو هفت سال ریاضت خاک شمزینان
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی وفایی مهابادی

میرزا عبدالرحیم سابلاغی، مشهور به وفایی (زادهٔ ۱۲۶۴ قمری در مهاباد، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ قمری) (به کردی: وەفایی) فرزند ملاغفور، فرزند نصرالله، از طایفهٔ ملاجامی، شاعر کرد اهل مهاباد است. عمدهٔ شهرت وی به‌واسطهٔ غزل‌های پرشور کُردیش است. وی علاوه بر کردی، زبانهای فارسی، عربی و ترکی را هم می‌دانسته و به زبانهای فارسی، عربی و ک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.